حكيم ابوالقاسم فردوسى

656

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

نزد ماهوى سورى بازگشتند . ماهوى نابكارِ بد روزگار فرمان داد پيكر بىجان شهريار را در تاريكى شب در رود اندازند . دو پيش كار ناپاك گوهر به اين فرمان شبانگاه جسد پر خون يزدگرد را در آب انداختند . چون روز شد دو مرد گرانمايه تن خونين و برهنه شهريار را در آب ديدند . يكى از آن دو به راهب آن جا خبر داد . چند تن سكوبا و رهبان به فرمان راهب جسد را از آب گرفتند . راهب به ديدن پيكر پاك و بىجان شهريار به درد خروشيد و گفت : هيچ كس در هيچ زمان نديده كه از بنده‌اى ناداشت و پست نژاد بر شهريارى چنين ستم بزرگ رود . راهب و يارانش به باغ اندرون دخمه‌اى ساختند * سرش را به ابر اندر افراختند سرِ زخم آن دشنه كردند خشك * به دبق و به قير و به كافور و مشك بياراستندش به ديباى زرد * قصب زير و دستى ز بر لاجورد مى و مشك و كافور و چندى گلاب * سكوبا بيندود بر جاى خواب هر يك آنان در سوك شهريار سخنى گفت . يكى گفت كز خوب گفتار اوى * ستايش ندارم سزاوار اوى همى سرو كِشت او به باغ بهشت * ببيند روانش درختى كه كِشت دگر گفت يزدان روانت ببرد * تنت را بدين سوكواران سپرد كنون در بهشت است بازار شاه * به دوزخ كند جان بدخواه راه بگويد روان گر زبان بسته شد * بياسود جان گر تنت خسته شد بگفتند و تابوت برداشتند * ز هامون سوى دخمه بگذاشتند بر آن خوابگه رفت ناكام شاه * سرآمد برو رنج و تخت و كلاه يكى از گرانجانان به ماهوى سورى خبر برد كه سكوبا و قسيس و رهبان روم تن برهنه و بىجان شهريار را از آب گرفته و در باغى بزرگ و خرم دخمه‌اى برآورده‌اند ، و پيكر را در آن دخمهء باشكوه جاى داده‌اند .